یک روز گرم زمستانی
امروز 1393/10/23 هست و یه خورده هوا سردتر از هفته پیش شده وگرنه تا حالا که ما هنوز یه زمستونه واقعی رو ندیدیم.نه برفی نه باروووووونی
کم آبی شدید
خشکسالی
اگه همینجور پیش بره تا چند سال آینده خیلی در خطریم...
این عکسا هم مربوط به چند روز پیشه که هوا واقعا بهاری بود و ما با خیال راحت اومدیم توی حیاط بازی کردیم.
تو هم که فقط عاشقه اینی که از خونه بیای بیرون.بچه های این دوره زمونه تو یه وجب آپارتمان از صبح تا شبشونو باید سر کنن,هر چند من و بابایی سعی میکنیم تا اونجاییکه امکان داره هر روز بیرون ببریمت . حالا شده تا حیاط یا با ماشین تو خیابونا چرخی زدن و واسه خرید خونه سه تایی رفتن و شهر بازی و پارک.در هفته هر کدوم از اینا اتفاق میفته.
یادش بخیر زمان ما همه خونه ها بزرگ و حیاط دار بود. بچه ها همیشه تو حیاط مشغول بازی بودن. خونه ها نزدیک هم بودن. دور همی ها بیشتر بود.
یادمه بیشتر با دختر عمو دختر خاله پسر عمو پسر خاله بازی و...بازی میکردیم.میرفتیم توی حیاط یه فرش کوچولو پهن میکردیم,مشغول خاله بازی میشدیم تا ظهر که مامانمون صدامون میزد واسه ناهار.یا به قول خودمون معلم بازی میکردیم که من خیلی دوست داشتم.
یه روز یادمه با دختر عموم که الان اصلا نمیبینمش, ا.مدیم یه تولد الکی بگیریم توی حیاط خونشون وبچه های همسایه رو هم دعوت کنیم.خیلی خوب بود ,دقیقا یادمه کارت دعوت درست کردیم و بهشون دادیم میوه هم داشتیم,حالا چی بود,نرفتیم از مامانامون بگیریم یه درخت انجیر توی حیاطشون بود که چیدیم البته از پسرعموم که از ما بزرگتر بود کمک گرفتیم.
چند تا ساندویچ نون و پنیر کوچولو هم خودمون درست کردیم و یه تولد چهار پنج نفره گرفتیم.آخی یادش بخیر چه دورانی داشتیم.
حیاطمون انقدر بزرگ بود که میشد قشنگ توش دوچرخه بازی کرد.یا گاهی وقتا هم بهمون اجازه میدادن و میرفتیم توی کوچه تو یه محدوده ی خاصی بود ,هنوز یادمه , دوچرخه بازی میکردیم.
یا وقتایی که میرفتیم آباده خونه خاله ها و دایی ها با پسرخاله ها ودخترخاله و دختر دایی و پسر دایی جمع میشدیم یه نفر که از همه بزرگتر بود مدیر گروه میشد و تصمیم میگرفتیم یه برنامه ی نمایشی و سرود اجرا کنیم واسه مامانامون کلی از صبحش تمرین میکردیم تا عصر که میخواستیم اجرا کنیم. چادر برمیداشتیم به عنوان پرده سینما میزدیم رو یه سکو و صندلی میچیدیم البته اگه بود.
خیلی معلم بازی میکردیم دختر خالم که از ماها بزرگتر بود میشد معلم و ماها شاگرداش بودیم و چون من و اون با هم خیلی صمیمی بودیم همیشه من شاگرد خوبه و زرنگه بودم و مپسره کلاس میشدم.البته ناگفته نماند که واقعا زرنگم بودماااااا.
خونه خاله اینا یه باغچه ی خیلی بزرگ وسط حیاط بود و حوض داشتن.الان که بهش فکر میکنم میگم آخی چه حیاطی بود دیگه کمیابه...همیشه میرفتیم تو اون باغچه بازی میکردیم یعنی رفتیم گردش . یا به نوبت یه نفر که چرخ داشت سوار میشدیم و دور تا دور باغچه میچرخیدیم.
وااااای خیلی جالبه همه کوچیک بودیم بزرگترینمون شاید کلاس پنجم ابتدایی میشد که پسر خالم بود.فکر کن تاااااازه سربازی هم میرفتیم,پسر و دختر.آخ یادش بخیر چه دورانی بود...
خب بریم سراغ عکسات این بار یه کم متفاوت تر بازی کردی و فرقون بیلچه آوردی تا از گلدون خاک برداری و بریزی تو باغچه یه جورایی خاک بازی.اول تنها بودی ولی بعد نیکا دختر همسایه از مهد اومد و همبازیت شد . بعدم آفتاب رفت منم سریع کلاه کردم سرت که مبادا یه وقت یه باد خنکی بهت بخوره آخه خیلی حساسم.همه هم بهم میگن ولی خب نمیتونم دیگه عادت کردم.

یه سری اکتشافات توی باغچه داشتی و هی از من سوال میکردی...

البته اینجا فقط به اصرار شما آب و یه کوچولو باز کردم تا به درختا آب بدی وگرنه به هیچ وجه با این کم آبی این مدلی آب بازی نمیکنی


اینجا هم چرخ فرقونت خراب شد میخواستی درستش کنی.و دوباره ادامه بازی....



اینجا هم که داشتی با مامان تفنگ بازی میکردی ولی تفنگ تو آبپاش بود.

اینجا خسته شدی نشستی رو پله ها تا یه کم خستگی در کنی.


و در آخر هم کلید از مامان گرفتی که بریم خونه معلوم بود که دیگه خسته شدی ...

اینم گل تو حیاطمون...



یک روز گرم زمستانی 




