علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

یک روز گرم زمستانی

1393/10/23 7:41
نویسنده : مامان فهیمه
351 بازدید
اشتراک گذاری

امروز 1393/10/23 هست و یه خورده هوا سردتر از هفته پیش شده وگرنه تا حالا که ما هنوز یه زمستونه واقعی رو ندیدیم.نه برفی نه باروووووونیغمگین کم آبی شدید غمگین خشکسالی غمگین اگه همینجور پیش بره تا چند سال آینده خیلی در خطریم...

این عکسا هم مربوط به چند روز پیشه که هوا واقعا بهاری بود و ما با خیال راحت اومدیم توی حیاط بازی کردیم.

تو هم که فقط عاشقه اینی که از خونه بیای بیرون.بچه های این دوره زمونه تو یه وجب آپارتمان از صبح تا شبشونو باید سر کنن,هر چند من و بابایی سعی میکنیم تا اونجاییکه امکان داره هر روز بیرون ببریمت . حالا شده تا حیاط یا با ماشین تو خیابونا چرخی زدن و واسه خرید خونه سه تایی رفتن و شهر بازی و پارک.در هفته هر کدوم از اینا اتفاق میفته.

یادش بخیر زمان ما همه خونه ها بزرگ و حیاط دار بود. بچه ها همیشه تو حیاط مشغول بازی بودن. خونه ها نزدیک هم بودن. دور همی ها بیشتر بود.

یادمه بیشتر با دختر عمو دختر خاله پسر عمو پسر خاله بازی و...بازی میکردیم.میرفتیم توی حیاط یه فرش کوچولو پهن میکردیم,مشغول خاله بازی میشدیم تا ظهر که مامانمون صدامون میزد واسه ناهار.یا به قول خودمون معلم بازی میکردیم که من خیلی دوست داشتم.

یه روز یادمه با دختر عموم که الان اصلا نمیبینمش, ا.مدیم یه تولد الکی بگیریم توی حیاط خونشون وبچه های همسایه رو هم دعوت کنیم.خیلی خوب بود ,دقیقا یادمه کارت دعوت درست کردیم و بهشون دادیم میوه هم داشتیم,حالا چی بود,نرفتیم از مامانامون بگیریم یه درخت انجیر توی حیاطشون بود که چیدیم البته از پسرعموم که از ما بزرگتر بود کمک گرفتیم.

چند تا ساندویچ نون و پنیر کوچولو هم خودمون درست کردیم و یه تولد چهار پنج نفره گرفتیم.آخی یادش بخیر چه دورانی داشتیم.

حیاطمون انقدر بزرگ بود که میشد قشنگ توش دوچرخه بازی کرد.یا گاهی وقتا هم بهمون اجازه میدادن و میرفتیم توی کوچه تو یه محدوده ی خاصی بود ,هنوز یادمه , دوچرخه بازی میکردیم.

یا وقتایی که میرفتیم آباده خونه خاله ها و دایی ها با پسرخاله ها ودخترخاله و دختر دایی و پسر دایی جمع میشدیم یه نفر که از همه بزرگتر بود مدیر گروه میشد و تصمیم میگرفتیم یه برنامه ی نمایشی و سرود اجرا کنیم واسه مامانامون کلی از صبحش تمرین میکردیم تا عصر که میخواستیم اجرا کنیم. چادر برمیداشتیم به عنوان پرده سینما میزدیم رو یه سکو و صندلی میچیدیم البته اگه بود.

خیلی معلم بازی میکردیم دختر خالم که از ماها بزرگتر بود میشد معلم و ماها شاگرداش بودیم و چون من و اون با هم خیلی صمیمی بودیم همیشه من شاگرد خوبه و زرنگه بودم و مپسره کلاس میشدم.البته ناگفته نماند که واقعا زرنگم بودماااااا.

خونه خاله اینا یه باغچه ی خیلی بزرگ وسط حیاط بود و حوض داشتن.الان که بهش فکر میکنم میگم آخی چه حیاطی بود دیگه کمیابه...همیشه میرفتیم تو اون باغچه بازی میکردیم یعنی رفتیم گردش . یا به نوبت یه نفر که چرخ داشت سوار میشدیم و دور تا دور باغچه میچرخیدیم.

وااااای خیلی جالبه همه کوچیک بودیم بزرگترینمون شاید کلاس پنجم ابتدایی میشد که پسر خالم بود.فکر کن تاااااازه سربازی هم میرفتیم,پسر و دختر.آخ یادش بخیر چه دورانی بود...متنظر

خب بریم سراغ عکسات این بار یه کم متفاوت تر بازی کردی و فرقون بیلچه آوردی تا از گلدون خاک برداری و بریزی تو باغچه یه جورایی خاک بازی.اول تنها بودی ولی بعد نیکا دختر همسایه از مهد اومد و همبازیت شد . بعدم آفتاب رفت منم سریع کلاه کردم سرت که مبادا یه وقت یه باد خنکی بهت بخوره آخه خیلی حساسم.همه هم بهم میگن ولی خب نمیتونم دیگه عادت کردم.

تفنگ بازی       ریزه میزه ای مامانی

یه سری اکتشافات توی باغچه داشتی و هی از من سوال میکردی...

آبیاری درختان       آبیاری درختان

البته اینجا فقط به اصرار شما آب و یه کوچولو باز کردم تا به درختا آب بدی وگرنه به هیچ وجه با این کم آبی این مدلی آب بازی نمیکنینه

خاک بازی       خاک بازی

تعمیرات       تعمیرات

اینجا هم چرخ فرقونت خراب شد میخواستی درستش کنی.و دوباره ادامه بازی....

ادامه بازی

تفنگ بازی       تفنگ بازی

تفنگ بازی       تفنگ بازی

اینجا هم که داشتی با مامان تفنگ بازی میکردی ولی تفنگ تو آبپاش بود.

خسته شدم        خسته شدم

اینجا خسته شدی نشستی رو پله ها تا یه کم خستگی در کنی.

همبازی       همبازی

همبازی       همبازی

و در آخر هم کلید از مامان گرفتی که بریم خونه معلوم بود که دیگه خسته شدی ...

بریم خونه دیگه

اینم گل تو حیاطمون...

گل قرمز تو حیاط

 

پسندها (5)

نظرات (9)

مامان رویا
23 دی 93 9:25
چه روز خوبي ...معلومه حسابي خوش گذروندي علي كوچولوي ناز نازي...
مامان فهیمه
پاسخ
آره خاله جون حسااااااااابی
مریم مامان آیدین
23 دی 93 11:51
سلام فهیمه جون خوبی دوستم....علی نانازم خوبه7گل گفتی....یادش بخیر...بازی های دوره ما کجا و الان کجا.....بعد هی میگن بچه های الان خیلی شیطونن و حرف گوش نمیکنن!!!دیگه نمیکن دوره ما از صبح انقدر با همسن و سال هامون بازی میکردیم خوب از خستگی نا نداشتیم دیگه تو خونه شیطنت کنیم....ارتباط با دوست و دوستی و محبت و بازهای دسته جمعی و استقلال و خیلی چیزها تو همین بازی ها یاد میگرفتیم الان بچه ها همش تو خونه ان....خیلی محبت کنیم تو این سرما ببریمشون بیرون تو پارکی که هیچ کس نیست سر 5 دقیقه حوصلشون سر میره خوب معلومه هی میگن بیا با من بازی کن....یا شیطنت میکنن که توجهمون بهشون جلب بشه....طفلی ها
مامان فهیمه
پاسخ
سلام مریم جون ما خوبیم ممنون.آره والا طفلیا خیلی اذیت میشن ما بزرگترها شدیم همبازیشون ماهم که خیییییلی حوصلمون اندازه ی اونا نیست که کارای تکراری رو هزاران بار انجام بدیم مثل بار اول واسمون لذت بخش باشه.دیگه مجبوریم که یه جورایی خودمون و کوچیک کنیم و همسن و سال اونا بشیم تا بلکه یه کم سرگرم شن.باز هنوز تابستون خیلی بهتره.دکتره اون روز تو تی وی میگفت بچه ها ی قبل از بس تو حیاط و کوچه بازی میکردن اگه بیش فعال هم بودن اصلا به چشم نمیومد ولی بچه های حالا همش جلو چشممون هستن و تو یه جای کوچیک باید بازی کنن واسه همین پیش فعالیشون زیادی به چشم میاد
مریم مامان آیدین
23 دی 93 11:54
وااااای فهیمه جون چه حیاط خوشگلی دارین اون گل کاغذیه؟؟؟خییییییییییلی نااازه...اون هم تو این فصل اصلا حال و هوارو عوض کرده و علی قربون اون بازی کردنش برم من.....بچه ها بهترین بازی براشون خاک بازی و آب بازیه...من هم دلک نمیاد آب رو آیدین هدر بده....ولی تو حموم و آب وان خودش میزارم هر کاری بخواد بکنه....و چقدر حال میده وقتی میگن بریم خونهیعنی خوووب بازی کرده و خسته بوده الهی همیشه بتونیم آرزوهای کوچولوشونو براشون براورده کنیم....مرسی مامان مهربون که حواست به دل کوچولوی پسرکت هست خیلی ببوس علی جون خودمو
مامان فهیمه
پاسخ
آره عزیزم اونم گل کاغذیه منم خیلی دوسش دارم .یه نیمچه حیاطی داریم تو یه ساختمون سه طبقه چند واحدی .واسه همین کوچولو هست ولی بازم بهتر از نبودنشه.هر از گاهی با علی میریم درختا رو آب بدیم.یه کم بازی و بعد خونه . حداقل یه کم حال و هواش عوض میشه وقتی میره بیرون دیگه خیلی بهونه گیری نمیکنه.علی هم بیشتر تو وانش آب بازی میکنه. ایشالا همه مامانا بتونن به دل کوچیک و آرزوهای کوچولوی بچه ها جوابگو باشن.آیدین جونمو ببوس
فریده
27 دی 93 8:04
یادش بخیر ، چقدر جنب و جوش داشتیم و شیطنت می کردیم . بچه های الان از خیلی چیزا محروم هستن ، نه خواهر و برادری دارند ، نه دوستانی که بتونن با همدیگه بازی کنن . آفرین به شما که واسه علی کوچولو وقت می زاری و حسابی باهاش بازی می کنی
مامان فهیمه
پاسخ
آره واقعا بچه های حالا خودشونن و خودشون.طفلیا همبازیهاشون ما بزرگتراییم.
مامان امیر عباس و ارغوان (دوقلوها)
27 دی 93 16:07
به به چه حیاط با صفایی خوش به حالتون چه پسر گلی چه مامان نازی لذت بردم
مامان فهیمه
پاسخ
مرسی عزیزم
مامان آرمین
29 دی 93 0:21
وای عزیییییزم لذت بردم از پستت و خاطرات شیرینت.واقعا یادش به خیر چه دورانی داشتیم.با خوندن متنت یاد تموم بازی های بچگیم افتادم.علی خوشگلمم ببوس.
مامان فهیمه
پاسخ
خوشحالم که یاد اور خاطرات خوبی واست شدم .
مامان آرمین
30 دی 93 8:52
یادمه وقتی بازی مون تموم میشد همه میخوندیم.نخود نخود هر که رود خانه ی خود لوبیا لوبیا فردا بیا. خخخخخخخ
مامان فهیمه
پاسخ
ههههه دقیقا راس میگی ما هم همین بودیم
مامان علی
2 بهمن 93 9:47
ای جون چه قشنگ خاطره بازی کردی عزیزم کاملا حال وهوای اون روزا تداعی شد قربون علی نازم چقدر خوشحالی تو چهرش مشخصه، بچه کلی ذوق زدست،چه حیاط قشنگیم دارین،فکر کنم شیراز خیلی هوای معتدلی داره توزمستون؟من تقریبا 9سال پیش اومدم شیراز،جای دروازه قرآن اطراق کردیم،زیباترین شهر وجایی که خیلی دوسش دارم خیلی یادمه دیواره های شهر کلی گلدون کوچولو کنارهم با گلهای رنگ وارنگ حتما در اولین فرصت بازم سفر میکنم شهرتون
مامان فهیمه
پاسخ
تو نوشتن به پای شما که نمیرسیم زهرا خانم. آره بابا علی عشقه حیاطه همش دوست داره بره تو حیاط بازی کنه مخصوصا اگه دوست دخترش نیکا هم باشه. آره شیراز زمستونای خیلی سردی نداره مخصوصا امسال که نه برفی و نه بارونی پس شیراز اومدی.خوش اومدی خانم خوشحالم که خوشت اومده از شهرمون.ایشالا دوباره بیای و ما رو هم خبر کنی.بیایم استقبالتون.خیلی خوشحال میشم.
مامان علی
2 بهمن 93 9:50
علی هم با فرغونش خیلی بازی میکنه آخرم شکست!باید جدید بخرم واسش. اون عکسها که فکر کنم روتراس یارو پشت بوم خونست خیلی قشنگ شده بچه سیربازی شده وخسته دیگه خودش گفته بریم،فداش بشم من.
مامان فهیمه
پاسخ
آره فرقون علی هم یه ترک برداشته.آخه قبلا ها که کوچیک بود خودش میرفت توش مینشست رو تراس هست.آره خیلی خوبه وقتی خودشون درخواست خونه رو میدن.دیگه خیالت راحته که حسااااابی بازی کرده و خسته شده.علی جونم و ببوس که خیلی دلم واسش تنگ شده .تو رو خدا چند تا پست عکسی بزار ببینیمش.